بنام آنکه هستی شیدای اوستیه دوستی دارم از قدیم دوره ی مدرسه ی راهنمایی خ ولیعصر،هنوزم با هم گاه و بی گاه در تماسیم یه شب زنگ زده بود ازم پرسید آبتین یادته گفتی از تو اتاقت جن رفت سراع مامانت؟ گفتم جن؟؟؟ سراغ مامانم؟؟؟!!! کی؟ حرفشو خوردو عوض کرد تماسمون که تموم شد هی فکر کردم یه دفعه یاااادم اومد.چند روز بعد رفتم سراغش اون زمونا بچه محلم بود الانم بچه محلیم راحت میتونیم همدیگه رو ببینیم. گفتم مهدی تو هنوز یادته اون موضوع جنه رو؟ گفت آرهدورانی که مجرد بودم اموراتم به مطالعه و کار می گذشت شبهامم عمدتا نماز مغرب و عشامو مسجد می خوندم. نه اینترنتی بود و نه موبایلی و نه هندیکمی و نه امکاناتی. کتابی هم راجب جن و ازینجور چیزا نبود فقط گاه و بیگاه از دوست و آشنا و فامیل می شنویدیم مثلا برادر سحر می گفت سحر که تنها می شه جن میاد سراغش برادر کوچیکمو پیشش می ذاریم بچه چون معصومه جن نمیاد.یا مادرم از دوران تحصیلش می گفت دیده بود برای بزرگترا تعریف می کرد ما هم یواشکی می شنویدیم در همین حد بود. البته من سوره ی جن رو هم تو قرآن خونده بودممن شبها بیدار بودم و مطالعه می کردم یا فکر می کردم یا شعر می سرودم یا قصه می نوشتم.یه شب تو اتافم مثل همیشه در اتافمو بسته بودمو قفل کرده بودم احساس کردم فضای اتاقم خیلی سنگین شده نفس کشیدنم سخت شد احساس کردم یکی تو اتاقمه یادم نمیاد که بویی میومد یا نه اما فضای سنگین و سخت شدن تنفسم رو یادمه. اتاقم خیلی بزرگ بود دو تا بالکن فقط اتاق من داشت یکی جنوبی یکی غربی و سه تا پنجره داشت با این حال کل فضا سنگین ب
برچسب:
نویسنده: آرین سامانی
تاريخ: يکشنبه
10 مهر
1401 ساعت: 7:10